داستان دختر زیبا و راهب جوان...
دختری سوار اتوبوس شد و کنار راهب جوان نشست... به راهب نظر داشت ولی راهب جوان از قصد دختر با خبرشد و زود پیاده شد... راننده اتوبوس که متوجه شده بود به دختر جوان گفت: راهب شبها درقبرستانی مشغول عبادت است..تو امشب با لباس فرشتها برو و بگو من از طرف خدا آمده ام... دختر جوان رفت و نصفه شب که راهب مشغول دعا بود به پیش او رفت و درخواست خود را در لباس فرشته گفت... راهب با هزار زور قبول کرد.. وقتی که کارشون تموم شد دختر ماسک خود را برداشت و گفت: سوپرایز... ! من همون دختر توی اتوبوسم....!!!! راهب هم ماسک خود را برداشت و گفت: سوپرایز..!!! منم راننده اتوبوسم..!!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 15:7 توسط مهدی تکه
|
مدیر وبلاگ